هی دارم دنبال برگای زرد میگردم.نیست اما .همه ی درختای این دور وبر سبز برگن اینجا عصره هی دارم دنبال غروب میگردم .نیست اما.خورشید اینجا چادر زده اینجا ابرا راکدن هی دارم دنبال نسیم میگردم .نیست اما.رفته سفر به گمونم اینجا کجاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شهری که تو قبرستونشم هیچ کس رو نداری..... پ.ن:من خوبم پرم از احساسای مبهم ُپرم از پر حرفی ُپرم از سرگیجهُ پرم از بی تفاوتی ُ پرم از بیهودگی ُپرم از خستگی ُپرم از دلزدگی ُپرم از بی حسی پرم از بی کتابی ُپرم از بی درسی پرم از دلشوره ی هیچی نبودن!هیچی نشدن!هیچ کاری نکردن! غریزه به چیزی که نیستی تبدیلت می کنه! انکار دردت رو طولانی تر می کنه! پ.ن:از امروز قراره خودمو ببندم به تخت "مدارا"شایدم "خودداری"تا ی سری چیزارو ترک کنم .شاید بتونم سیگار رو هم یواش یواش کمتر کنم هنوز خوشه های انگور به همون اندازه سردن! هنوز همون قدر عصرا گرسنه ام! هنوز مث اونوقتا با خودم حرف میزنم! هنوز همونقدر قاصدک ها رو دوست دارم! اما مث اون روزا وقتی به خونه بر میگردم مادربزرگ نیست که هر روز ازم بپرسه:"فسقلی!چند گرفتی؟" مادرم ازم دوره که شبا بغلش کنم و بخوابم.پدرم ازم دوره که بشینه و با دقت موهامو ببافه و بگه:"موهات مث موی گربه نرمه" دیگه کسی در رو برام باز نمی کنه.خودم کلید دارم.ولی هنوز اون عادت قدیمی با منه که تا میرسم خونه سلام می کنم حتی حالا که خونه خالیه نکنه دیگه ی دختر مدرسه ای نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو خوابیدی اون گوشه ی دنج زیر سایه ی درختا .... تو چله ی تابستون دنیا اومده بودی ـ مرداد ـ تو چله ی تابستون گذاشتی رفتی ـ مرداد ـ دلم واسه صدات تنگ شده.واسه خنده هات.واسه اونهمه صبوریت..... دلم واسه جوش آوردنات تنگ شده .دلم واسه صورت قشنگت تنگ شده.برای اونهمه دقتی که موقع اتو کردن لباسات به خرج میدادی ...... برای کلی جلو آینه وایستادنت که مبادا پیراهنت رو که دادی تو شلوار از پشت چین افتاده باشه!!! دلم واسه اون چشای قهوه ای مهربون و اون بینی خوش تراش تنگ شده.برای جو گندمی شدن موهاو ریشت.... واسه "کافر ژاندارم " ات! !! !!!! دلم واسه کلکسیون خودنویس ات تنگ شده...... دلم واسه ات تنگ شده!!!!!دلم واسه سلامای نظامی دادنت تنگ شده..... دلم واسه پوست برنزه ی خوشرنگت تنگ شده.دلم واسه حرص خوردنات تنگ شده.دلم واسه غیرتی شدنات تنگ شده..... دلم واسه اونهمه سوغاتی ریز و درشت خوشگل تنگ شده.دلم واسه مردونگیت تنگ شده.دلم واسه فلفل خوردن و شرشر عرق ریختنات تنگ شده..... دلم واسه دنبال اسم گشتن واسه پسرات تنگ شده...... دلم واسه گفتن "داداش " و به طرف من چرخیدن ات تنگ شده دلم واسه بوسه هات تنگ شده دلم همیشه برات تنگه............................................ نمیدونی نگاش چقدر سرده !!!!!!!!!!!!!!! آدمو منجمد میکنه.همین جوری سرد و بی روح نگاه میکنه به اونی که منو به نام میخونه ُ به اونی که با نگاه منو میخونه ُ به اونی که با کلمات شاعرانه منو میخونه ُ به اونی که میخواد شماره بده ُ به اونی که حسابی مخ زنه ُ به اونی که............ چرا این دل لعنتی به نگاهی به کلامی به لبخندی به هوسی حتی نمی لرزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!دو دستی چسبیده به منو تکون نمی خوره .دل چسبناک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!............................ من بر میگردم سر پسر بازی ام! تو باز داستانای سکسی سرچ میکنی! من باز مدل مو و آرایش عروس ! تو باز لبخند رضایت میزنی! من باز احساس خوشبختی میکنم! تو باز یادت میره رد شکنجه رو بدن برادرات! من باز یادم میره تحقیر تجاوز به خواهرام! تو بر میگردی سر بساط تریاکت !من بر میگردم سر پسر بازیم!.................................... پ.ن:داستان ترانه موسوی قلبم رو به درد آورد! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم عاشقتم دیوونه اتم چه جمله های مسحور کننده ی زیبایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به شرطی که با مداد چشم زنونه و ی خط غریبه رو ی کارت مردی که فکر می کنی !مرد تواه ! نخونده باشی اش ...... پ.ن:آن مرد در مه آمد .آن زن با سرگیجه آمد........................ داشتم از خودم می پرسیدم : دلت میخواد تو زندگی بعدیت چی باشی و کجا؟ ـ جوابش متعاقبا اعلام خواهد شد ـ یاد گوسفندایی افتادم که امروز صبح دیدم.پشت وانت با طناب بسته شده بودن و با هر بار پیچیدن ماشین به این طرف و اون طرف چه عذابی می کشیدن!!!!!!!!!!!معلق معلق !پا بسته ی پا بسته! به زندگی تو ی کشور دیگه با ی شرایط دیگه هم فکر کردم.باز خودمو زن دیدم! اگه به تناسخ معتقد باشیم ی کم کار سخت نمیشه؟!آخه همه باید در نهایت آدم حسابی بشیم ـ همین جا ـ بعد بریم. مگه چند تا آدم حسابی پیدا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! چه هرمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ـ به کسر "ه" و فتح "ر" ـ پ.ن:ندارد. هوای "خاطرات" غبار آلود ! هوای" فردا "مه آلود ! هوای" اکنون "صاف و آفتابی است چه هوای خوشرنگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این یعنی خوشبختی........... بالاخره پوست اندازی که از دوران کودکی انتظارش رو می کشیدم اتفاق افتاد.فقط با رویاهای کودکانه ام کمی !!!!!!!!فاصله داره .اونوقتا فکر میکردم ی روز ُی سیندرلای واقعی از تو جلدم بیرون مییاد .همیشه ی خدا منتظر بودم ی روز صبح این اتفاق بیافته .یادمه که جزء دختر بچه های خیلی خوشگل دسته بندی میشدم .موهای بلوند بلند چشای آبی تیله ای بینی کوچولو ی سر بالا لبای کشیده ی خوشرنگ . _ داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حسابه چقدر خیالپرداز بودم من !!!!می رفتم تو باغچه ءخونه ی سری خرت و پرت چال میکردم با ی یادداشت واسه کی؟واسه آیندگان .که مثلا ما تو این ظرفا غذا میخوردیم قاشقامون این شکلی بوده و.... خوبه که مامانم هیچ وقت متوجه غیب شدن ظرفاش نمیشد .میشد .میذاشت تو عالم بچگی خوش باشم.لابد میدونست بزرگ که بشم دلخوشکنکام کم و کمتر میشن.اینقدر کوچیک بودم که عقلم نمیرسید این یادداشته میپوسه و به دست آیندگان!!! نمیرسه.تا میگفتی چه کنم ی عهد نامه ی دوستی تنظیم میکردم و با دوستام به امضا میرسوندم و ی راست میپریدم تو باغچه و میذاشتمش تو صندوقچه و مشغول چال کردنش میشدم.چقدر گنجشک مرده با ی عالمه اشک تو اون باغچه با کلی تشریفات دفن کردم !به گمونم واسه این همه دفینه بود که سال به سال درختای آلبالو و سیب و گلابی و به و آلوی حیاط پربارتر میشدن.هنوزم فکر کردن به صدای افتادن سیبای خوش عطر گلاب تو آب حوض نصفه شبا وقتی رو تخت چوبی بزرگ منبت کاری شده خوابیده بودیم آرومم میکنه.آروم؟؟؟؟؟نه. روحم رو به وجد مییاره.مسحور کننده بود. بود؟ نه. هنوزم هست.اغواگر و جادویی.وای خدا !این حجم از خوشبختی!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی جلوی شناوری روح منو بگیره. ـ جدی میگم به خدا ـ میان نوشت: یاد فیلم "همشهری کین" افتادم .اون جمله اش چی بود ؟راز گل سرخ؟همونی که رو سورتمه ی بچگی اش بود. پوست انداختم.دلم واسه آدما تنگ نمیشه .واسه اشیا تنگ میشه .میدونی چرا؟چون هر وقت که بخوای میتونی ی شیی رو بغل کنی و بگی تو مال منی تا همیشه ی خدا.ولی آدما چی؟آدما روح دارن.روح ها سر به هوان.ی روزی هوایی میشن میزارن میرن پس تو نمیتونی بغلشون کنی و بگی مال منی ! باش! بمون! میبینی؟ پوست انداختم.رباط شدم.رباطی که برنامه ریزی میشه واسه فکر کردن واسه دل دادن واسه دل کندن واسه بی خیال بودن و..... اینجوری دیگه اذیت نمیشم .هر چی ناراحتم میکنه سریع میرم سراغ تغییر برنامه.ی حسن دیگه ام داره رباط بودن.میتونم مطمئن باشم تو رباطها ُی سیندرلای واقعی ام .ملکه ی زیبایی رباط ها !!!!!!!!!!اگه فکر کنم باید کمی وزن کم کنم واسه ی ی مانکن واقعی بودن _ بذار ببینم واسه ی رباط 172 سانتی 56 کیلو زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ _ کاری نداره. قلب و مغزو بی خیال میشم .رباطا قلب نمیخوان .عقل هم نمیخوان .هوش بسشونه.حالا وزنم ایده آله.فقط میمونه ی لباس پفی .وای !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چه رباط جذابی!!!!!!!! _و کمی خودشیفته _ این ویژ گیم ناراحتت میکنه؟ی دقیقه صبر کن برنامه امو تغییر بدم . آ ... ها .... !حالا ی رباط فروتنم : خیلی چاکریم. پی نوشت:از آخرین باری که خودم رو وزن کردم هزار سالی گذشته!
_ ولی هیچ وقت راضی نبودم میخواستم بالاخره پوست بندازم و سیندرلا بشم.![]()
اینجا پاییزه
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
0:14 توسط نام محفوظ|
وقتی بعد از چهل روز میخوای برگردی شاید بهتر باشه به چیزی که میخوای بنویسی فکر کنی .ولی بهتره در بند بهتر بودن یا نبودن نباشی یعنی بهتره خودت باشی:
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
8:38 توسط نام محفوظ| |
هنوز آفتاب به پریده رنگیه همون روزاست!
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
5:56 توسط نام محفوظ| |
ساعت ده و نیم صبحه ولی انگار همه ی دنیا خوابن....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت
22:36 توسط نام محفوظ| |
ی گوشه نشسته دستشو زده زیر چونه اش و بی تفاوت نگاه میکنه.
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت
21:59 توسط نام محفوظ| |
تو بر میگردی سر بساط تریاکت!
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت
23:25 توسط نام محفوظ| |
زن می گفت:
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
5:3 توسط نام محفوظ| |
داشتم به "تناسخ " فکر میکردم.اینکه اگه بهش اعتقاد داشته باشی کمتر گیج میشی و بیشتر جواب سوالاتو میگیری.
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
23:54 توسط نام محفوظ| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
23:40 توسط نام محفوظ| |
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت
23:57 توسط نام محفوظ| |
